وبلاگ
چرا کتاب را انگلیسی (زبان اصلی) بخوانیم؟
گاهی کتابها را نه برای «داستان»، که برای «صدا» میخوانیم. برای آن لحظهای که جملهای کوتاه، بیآنکه بخواهد بزرگنمایی کند، چیزی را در ما تکان میدهد. و درست همینجاست که مسئلهی زبان پررنگ میشود؛ چون زبان فقط ابزار انتقال معنا نیست، خود معناست. ریتم دارد، بو دارد، لهجه دارد، مکث دارد، حتی سکوت دارد.
این یادداشت، پاسخ تبلیغاتی نیست. نه قرار است بگوییم «حتماً» و نه قرار است ترجمه را کوچک کنیم. ترجمهی خوب، پلی است که اگر نبود، بسیاری از ما هرگز به جهان ادبیات نمیرسیدیم. اما در کنار آن پل، یک راه دیگر هم هست; راهی که شما را مستقیم به اتاق نویسنده میبرد؛ جایی که کلمات هنوز دستنخوردهاند.
چون زبان اصلی یعنی ملاقات با «خودِ نویسنده»، نه روایت روایتشده
وقتی کتابی را ترجمه میخوانیم، معمولاً با «داستان» روبهرو میشویم؛ اما وقتی زبان اصلی میخوانیم، با لحن روبهرو میشویم. با همان دستخط نامرئی که در انتخاب واژهها حضور دارد. بعضی نویسندهها به جملههای کوتاه تکیه میکنند؛ بعضی به تشبیههای بلند؛ بعضی با شوخیهای ریز شخصیت میسازند؛ بعضی با سکوتهای ناگهانی.
در ترجمه)حتی ترجمهی عالی(ناگزیر چیزی جابهجا میشود. چون مترجم باید تصمیم بگیرد که این اصطلاح را معادل بگذارد یا توضیح دهد؟ آن جمله را روان کند یا به ساختار اصلی وفادار بماند؟ این شوخی را چطور منتقل کند که نخوابد؟ و هر تصمیم، یعنی یک برداشت تازه. برای همین است که خیلی از خوانندهها بعد از خواندن نسخهی انگلیسی یک کتاب میگویند: «انگار شخصیتها واقعیتر بودند.» واقعیتش این است که شما صدای آنها را نزدیکتر شنیدهاید.
چون بعضی کتابها روی «ریتم» سوارند، نه فقط روی معنا
کتابهایی هستند که اگر فقط معنایشان را بفهمید، چیزی کم میآورند. مثل تریلرها، مثل رمانهای پرتعلیق، مثل داستانهایی که با جملههای کوتاه ضربه میزنند. در این کتابها، ریتم مثل ضربان قلب است؛ اگر کند یا تند شود، حس شما هم تغییر میکند.
در زبان اصلی، ریتم طبیعی است. جملهها دقیقاً همانطور نفس میکشند که نویسنده خواسته. در ترجمه، مترجم گاهی برای روانی یا زیبایی، جمله را بازسازی میکند؛ نتیجه ممکن است بسیار خوب باشد، اما آن ریتم خاص همیشه تضمینشده نیست.
به تجربه دیدهایم خوانندههایی که مثلاً از یک رمان معمایی در ترجمه «خیلی هیجان نگرفتند»، وقتی همان کتاب را انگلیسی خواندهاند گفتهاند: «حسش فرق داشت؛ انگار تندتر و نزدیکتر بود.»
چون در زبان اصلی، لایههای فرهنگی هم همراه داستان میآیند
یک رمان آمریکایی فقط قصهی دو نفر نیست؛ خیابانها، مدرسهها، طرز حرف زدن آدمها، شوخیها، حتی نوع صمیمیت و فاصلهگذاریها هم بخشی از جهان کتاباند. ترجمه برای اینکه متن در زبان مقصد طبیعی به نظر برسد، گاهی این نشانههای فرهنگی را نرم میکند، هموار میکند، یا به زبانی عمومیتر تبدیل میکند.
اما وقتی زبان اصلی میخوانید، یک چیز اضافه بهدست میآورید. آن چیز “حضور در جهان واقعی کتاب” است. انگار شما هم کنار شخصیتها روی همان نیمکت نشستهاید، همان قهوه را سفارش میدهید، همان اصطلاح را میشنوید و بدون واسطه آن را میفهمید یا حدس میزنید. برای بسیاری از خوانندهها، این تجربهی فرهنگی فقط «جزئیات» نیست؛ بخش مهمی از لذت مطالعه است.
چون انتخاب نسخهی انگلیسی، شما را از سردرگمی ترجمهها نجات میدهد
این را با صراحت میگوییم چون بارها دیدهایم که بعضی کتابها چند ترجمه دارند. بعضیها بسیار رواناند اما وفاداریشان کم است؛ بعضی دقیقاند اما خشک؛ بعضی ویراستاری ضعیف دارند؛ بعضی سانسورهای محسوس یا نامحسوس.
نتیجه؟ دو نفر یک عنوان را میخوانند و دو تجربهی کاملاً متفاوت دارند. یکی عاشق میشود، یکی دلزده. وقتی زبان اصلی میخوانید، دیگر مسئلهی «کدام ترجمه بهتر است» کنار میرود. شما با خود متن طرفید.